درباره نویسنده
مهرداد امین هراتی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهرداد امین هراتی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بعد هفتاد هیچ پی در پی
  • سبزوار است این جهان کج مدار..../.... ما چو بو بکریم در وی خوار و زار
  • کو میان اندر این میان که منم؟
  • من این مرقع رنگین از آن به تن دارم... که زیر خرقه کشم می کس این گمان نبرد
  • پول آب جدا پول برق جدا نان توله سگ ها با خدا
  • وَ قُل جآء الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ اِنَّ الباطِلُ کانَ زَهُوقا
  • اگر غم را چو آتش دود بودی
  • و شاعران از بی آرش ترین الفاظ چندان گناه واژه تراشیدند
  • پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف
  • ۱۳۸٥/۱۱/۱۸
  • ۱۳۸٥/٥/۱٩
  • ۱۳۸٥/۳/۱
  • ۱۳۸٥/۱/٢۱
  • ۱۳۸٤/۱٠/۳٠
  • ۱۳۸٤/۸/۱٤
  • ۱۳۸٢/۱۱/۱۳
  • ۱۳۸٢/۱۱/٤
  • ۱۳۸٢/۸/۳
  • ۱۳۸٢/٧/٢٢
  • ۱۳۸٢/٧/٢۱
  • ۱۳۸٢/٧/٩
  • ۱۳۸٢/٧/۸
  • ۱۳۸٢/٦/۱٩
  • ۱۳۸٢/٥/٢٦
  • ۱۳۸٢/٥/۱۱
  • ۱۳۸٢/٤/٢۳
  • ۱۳۸٢/٤/٢۳
  • ۱۳۸٢/٤/٢٢
  • ۱۳۸٢/۱/۳٠
  • ۱۳۸٢/۱/۱
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اردیبهشت ۸٩
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • بهمن ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • دی ۸٤
  • آبان ۸٤
  • بهمن ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
دوستان من
  • پریشان گویی های یک رانده شده
  • خیلی عادی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



MEHRDAD AMINHARATI IRANIAN POET
بعد هفتاد هیچ پی در پی
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳٩۱/۱/٢٥

 

      چقدر خوبه که عین آدمای مریض یه گوشه ای افتاده باشی و یه نفر هی هواتو داشته باشه.

      هی بهت برسه هی بهت بگه تو فقط بنویس!!! تو هم که مریضی و فقط میتونی بنویسی! خودش بیاد به وبلاگت برسه، قالبت رو عوض کنه و ... تو هم ناز کنی و بگی از ما دیگه گذشته!! با کلی نق نق دیگه. از رفقای قدیم که خیر ندیدیم مگر این جدیدیا...

حمید رضای عزیز ممنونم ازت

 

ما خسته ایم، خسته، ولی مبتلا به هم 

در هم تنیده مثل رگ کوچه ها به هم 

قدری شکسته، سر به هوا، عاشقانه، گنگ

مثل درخت های کج آشنا به هم

من این طرف تو آنطرف این پیاده رو

پس پل کجاست؟ منتظرم تا کجا به هم ـ

تن می دهند تلخی انگشت هایمان

مثل کتاب های پر از ماجرا به هم

اصلا نگاه کن! چه تِم عاشقانه ای است

چسبیدن دو صندلی سینما به هم!

من مطمئن، به کوری این شهر یخ سرشت

دور از نگاه های کج بی وفا به هم

یک رزوز لا به لای همین کوچه های پیر

می چسبد آخرش لبمان بی هوا به هم

دیوار ها به سینه ی هم چنگ می زنند

لبهای ما دهان به دهان پا به پا به هم...

دل می دهند بعد، درختان یکی یکی

شاخه به شاخه، پیر و جوان بی صدا به هم.

ــ

اندوه را به کنج فراموشی ات ببر

یک روز می رسد لب دستان ما به هم

نظرات ()



سبزوار است این جهان کج مدار..../.... ما چو بو بکریم در وی خوار و زار
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٩/٢/۱٦

دیشب از خراسان برگشتم. از جایی که بیش از  دو ثلث تاریخ و مردان تاریخی ایران را در تملک خود دارد.
از زردشت که زادگاهش خراسان است و پارت های اشکانی گرفته و ابو مسلم و خاندان برمکیان و  پنج سلسله پادشاهی پس از اسلام (سامانیان و غزنویان و سلجوقیان و  خوارزمشاهیان و افشاریه) و تازه  این تنها تعدادی از مردان سیاسی این ولایتند.
از سه آتشکده ی بزرگ ایران یک آتشکده (آذر برزین) در خراسان (بین نیشابور و سبزوار) واقع است.
از لحاظ دینی گذشته از مدفن امام رضا یکی از چهار امام  اهل تسنن ( امام الاعظم ابوحنیفه) اهل خراسان است و یکی از صحاح سته (صاحب صحیح بخاری) نیز. به این فهرست میتوانید دو پیامبر بنی اسرائیل (ارمیا و اسرائیل) را نیز اضافه کنید.
به شخصیت های فرهنگی این دیار که برسیم دیگر نمیدانم از کدام اسم ببرم. پیر هرات خواجه عبدالله انصاری ، فردوسی برزرگ، بیهقی عزیز ، مولانا ، عطار، خیام ،رودکی، انوری، احمد و محمد غزالی، ابو سعید ابی الخیر، ابوالحسن خرقانی، بایزید بسطامی، ابن یمین فرومدی، سنایی، جامی ،عطا ملک جوینی، ملا هادی سبزواری ، شریعتی ، مهدی اخوان ثالث، محمد رضا شفیعی کد کنی،
محمود دولت آبادی، محمد رضا شجریان و صدها تن دیگر..........
این خاک از قدوم مامون خلیفه عباسی تا هجوم اقوام وحشی مغول و حمله ی  آن دیوانه ی افغان را به چشم دیده است.
پگاه زده بود و من فاصله ی بین میامی و سبزوار را طی می کردم و شقایق های بیرون زده از حاشیه ی جاده را به تماشا نشسته بودم که گویا پنجه خونین کشتگان مغول این راه را به قلب خراسان گشوده است.
دیشب از راه رسیدم و بی سر و صدا خوابیدم. آخر هر بار که به سمت سبزوار می روم و باز می گردم آنقدر به این سرزمین فکر می کنم که در اتوبوس خوابم نمی برد.

بوی تو پر شد تا که سنبل ها ترا خوانددند

بر سجده افتادند تا پلها ترا خواندند

آواز  محزونی شدی در نای داودی

جوش مزامیری که بلبل ها ترا خواندند

رازی شدی در سینه ی رز ها و رازی ها

رازی که روزی کل الکل ها ترا خواندند

وردی که ساقی ها عسس ها رند ها حتی

بد مست ها و آسمان جل ها ترا خواندند

تو قرنها در بطن مغ های جوان ماندی

تا اینکه روزی با توسل ها ترا خواندند

شاخه نبات شاعر شیرازی و شب ها

عشاق در سحر تفأل ها ترا خواندند

نازل شدی بر برگ ها و باد های پیر

پیغمبری کردند، بر گل ها ترا خواندند

نظرات ()



کو میان اندر این میان که منم؟
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۸/۸/۳٠

یاد بیست و یکی دو سالگی ام افتادم و این غزل از آن روز ها.. 

من مانده ام که باغ گلی یا گل هلو

این مرمر سفید تراش است یا گلو

صد بار گفته ای که مرا دوست، دوست، دوست

باور نمی کنی؟ من لبهات روبرو!

شیرین من! برای رضای خدا بیا

آن چشم های تلخ تر از قهوه را بگو:

من را فقط به مدت یک شب رها کنند

شاید خودم دوباره بیافتم به جستجو

و تو دوباره همهمه باشی، روان شوی،

راحت شوی، ازین همه تکرار تو به تو

ـ

پس لرزه های الکل طبی مرا گرفت؟

یا رعشه های چشم تو افتاده در سبو؟!..

من بمب نیستم به خدا بمب نیستم

از من نترس دختر زیبای خنده رو

من ترکشی خنک شده ام دست کن ببین

یک تکه ی جدا شده از بیت پیش رو

تو گربه ی مجلل اشرافی منی

من گربه ای خرابه نشینم گولو گولو

 

 

نظرات ()



من این مرقع رنگین از آن به تن دارم... که زیر خرقه کشم می کس این گمان نبرد
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۸/۸/٧

همه ی حرفهایتان را گفتید؟

خیالتان از این بابت راحت شد؟

همه جایتان خنک شد بحمد الله؟

این پست را به افتخار آن دوست دامغانی که از آی. اس. پی. بهین رایان انواع نقل و نبات عنایت فرمودند می گذارم و به افتخار خواهر و مادرشان!! البته در این مورد اخیر می توانند به کمیته جرائم رایانه ای شکایت ببرند که پیشبینی می کنم بیفایده باشد چون اگر جرمی هم رخ داده باشد اصالتا در دنیای مجازی نیست و اصلا مرا با مجاز چه کار؟ عین حقیقت است لذا به مراجع دیگر رجوع کنند از نوع غیر رفعی اش.

تا امروز هرگز نه برای کامنت هایم شرط تایید گذاشته بودم نه کامنتی را حذف کرده ام چرا که عقیده بر آزادی بیان شرط اصالت پذیری ذات بشری است و از این پس نیز تا روزی که این بلاگ برقرار باشد چنین خواهد بود بی شک و اگر تاب نیاورم کلاً حذفش می کنم.

نه تا کنون به خوش آمد شما کلمه ای نوشته ام نه به زندیق انگاری تان کلمه ای از کلماتم را پس گرفته ام لذا عرض خود می بری و زحمت ما می داری

آنهایی که مرا می شناسند  به خوبی از انگیزه ی من از آن سفر و آن دیدار آگاهند اما این دوست دانشمند که البته از برکت سایه ی همایونی اعلی حضرت همه دانشمندند باور ندارید از حمید حافظی بپرسید که این روز ها بسیج دانشجویی که مدعی همه چیز بود الا ادبیات ـ که این هم سر و کله اش پیدا شد ـ برایش سوم شخص ماضی مفرد باب مفاعله شده و  به جرم خواندن داستانی که به هیچ عنوان اصالتی اروتیک ندارد با همکاری معانت محترم دانشجویی و چند بیوه ی نروک تا پای اخراج پیش رفته است.  بله آن مخزن علم دانش که پیشتر گفتم با کوره سواد مبارکشان بذل دلسوزی کریمانه فرموده بودند بر اهالی قبور اهل ادب که میراث خوارانی چون من دارند و نامی برده بودند از گهر پاکانی چون حافظ و مولانا سعدی و... لذا بنده را با همه ی احترام عظیمی که ذات پاک بی شائبه ی تک تک شان قائلم بر این راه برده اند که چند بیتی از هر کدام نقل کنم و تو خود حدیٍث مفصل بخوان که بیش از این حوصله ای به قیل و قال با شما ندارم.

 

فردوسی بزرگ:

ﺳﺘﺎﻳﺶ ﺳﻠﻄﺎن ﻣﺤﻤﻮد

‫ﺟﻬﺎن ﺁﻓﺮﻳﻦ ﺗﺎ ﺟﻬﺎن ﺁﻓﺮﻳﺪ

‫ﭼﻨﻮ ﻣﺮزﺑﺎﻧﯽ ﻧﻴﺎﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

‫ﭼﻮ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﺑﺮ ﭼﺮخ ﺑﻨﻤﻮد ﺗﺎج

‫زﻣﻴﻦ ﺷﺪ ﺑﻪ ﮐﺮدار ﺗﺎﺑﻨﺪﻩ ﻋﺎج

‫ﭼﻪ ﮔﻮﻳﻢ ﮐﻪ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﺗﺎﺑﺎن ﮐﻪ ﺑﻮد

‫ﮐﺰو در ﺟﻬﺎن روﺷﻨﺎﻳﯽ ﻓﺰود

‫اﺑﻮاﻟﻘﺎﺳﻢ ﺁن ﺷﺎﻩ ﭘﻴﺮوزﺑﺨﺖ

‫ﻧﻬﺎد از ﺑﺮ ﺗﺎج ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﺗﺨﺖ

‫زﺧﺎور ﺑﻴﺎراﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺎﺧﺘﺮ

‫ﭘﺪﻳﺪ ﺁﻣﺪ از ﻓﺮ او ﮐﺎن زر

‫ﻣﺮا اﺧﺘﺮ ﺧﻔﺘﻪ ﺑﻴﺪار ﮔﺸﺖ

‫ﺑﻪ ﻣﻐﺰ اﻧﺪر اﻧﺪﻳﺸﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﮔﺸﺖ

 ‫ﺑﺪاﻧﺴﺘﻢ ﺁﻣﺪ زﻣﺎن ﺳﺨﻦ

 ‫ﮐﻨﻮن ﻧﻮ ﺷﻮد روزﮔﺎر ﮐﻬﻦ

‫ﺑﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪی ﺷﻬﺮﻳﺎر زﻣﻴﻦ

‫ﺑﺨﻔﺘﻢ ﺷﺒﯽ ﻟﺐ ﭘﺮ از ﺁﻓﺮﻳﻦ

‫دل ﻣﻦ ﭼﻮ ﻧﻮر اﻧﺪر ﺁن ﺗﻴﺮﻩ ﺷﺐ

‫ﻧﺨﻔﺘﻪ ﮔﺸﺎدﻩ دل و ﺑﺴﺘﻪ ﻟﺐ

 ‫ﭼﻨﺎن دﻳﺪ روﺷﻦ رواﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﻮاب

‫ﮐﻪ رﺧﺸﻨﺪﻩ ﺷﻤﻌﯽ ﺑﺮﺁﻣﺪ ز ﺁب

‫هﻤﻪ روی ﮔﻴﺘﯽ ﺷﺐ ﻻژورد

‫از ﺁن ﺷﻤﻊ ﮔﺸﺘﯽ ﭼﻮ ﻳﺎﻗﻮت زرد

‫در و دﺷﺖ ﺑﺮﺳﺎن دﻳﺒﺎ ﺷﺪی

‫ﻳﮑﯽ ﺗﺨﺖ ﭘﻴﺮوزﻩ ﭘﻴﺪا ﺷﺪی

‫ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺮو ﺷﻬﺮﻳﺎری ﭼﻮ ﻣﺎﻩ

‫ﻳﮑﯽ ﺗﺎج ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺟﺎی ﮐﻼﻩ

‫ردﻩ ﺑﺮ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺳﭙﺎهﺶ دو ﻣﻴﻞ

‫ﺑﻪ دﺳﺖ ﭼﭙﺶ هﻔﺘﺼﺪ ژﻧﺪﻩ ﭘﻴﻞ

‫ﻳﮑﯽ ﭘﺎک دﺳﺘﻮر ﭘﻴﺸﺶ ﺑﻪ ﭘﺎی

‫ﺑﺪاد و ﺑﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ را رهنمای

 ‫ﻣﺮا ﺧﻴﺮﻩ ﮔﺸﺘﯽ ﺳﺮ از ﻓﺮ ﺷﺎﻩ

‫وزان ژﻧﺪﻩ ﭘﻴﻼن و ﭼﻨﺪان ﺳﭙﺎﻩ

 ‫ﭼﻮ ﺁن ﭼﻬﺮﻩی ﺧﺴﺮوی دﻳﺪﻣﯽ

 ‫ازان ﻧﺎﻣﺪاران ﺑﭙﺮﺳﻴﺪﻣﯽ

‫ﮐﻪ اﻳﻦ ﭼﺮخ و ﻣﺎهﺴﺖ ﻳﺎ ﺗﺎج و ﮔﺎﻩ

 ‫ﺳﺘﺎرﺳﺖ ﭘﻴﺶ اﻧﺪرش ﻳﺎ ﺳﭙﺎﻩ

 ‫ﻳﮑﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﺎﻳﻦ ﺷﺎﻩ روم اﺳﺖ و هﻨﺪ

‫ز ﻗﻨﻮج ﺗﺎ ﭘﻴﺶ درﻳﺎی ﺳﻨﺪ

‫ﺑﻪ اﻳﺮان و ﺗﻮران ورا ﺑﻨﺪﻩاﻧﺪ

‫ﺑﻪ رای و ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎن او زﻧﺪﻩاﻧﺪ

‫ﺑﻴﺎراﺳﺖ روی زﻣﻴﻦ را ﺑﻪ داد

‫ﺑﭙﺮدﺧﺖ ازان ﺗﺎج ﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﻬﺎد

‫ﺟﻬﺎﻧﺪار ﻣﺤﻤﻮد ﺷﺎﻩ ﺑﺰرگ

‫ﺑﻪ ﺁﺑﺸﺨﻮر ﺁرد همی ﻣﻴﺶ و ﮔﺮگ

‫ز ﮐﺸﻤﻴﺮ ﺗﺎ ﭘﻴﺶ درﻳﺎی ﭼﻴﻦ

‫ﺑﺮو ﺷﻬﺮﻳﺎران ﮐﻨﻨﺪ ﺁﻓﺮﻳﻦ

 ‫ﭼﻮ ﮐﻮدک ﻟﺐ از ﺷﻴﺮ ﻣﺎدر ﺑﺸﺴﺖ

‫ز ﮔﻬﻮارﻩ ﻣﺤﻤﻮد ﮔﻮﻳﺪ ﻧﺨﺴﺖ

‫ﻧﭙﻴﭽﺪ ﮐﺴﯽ ﺳﺮ ز ﻓﺮﻣﺎن اوی

‫ﻧﻴﺎرد ﮔﺬﺷﺘﻦ ز ﭘﻴﻤﺎن اوی

‫ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺁﻓﺮﻳﻦ ﮐﻦ ﮐﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩای

‫ﺑﺪو ﻧﺎم ﺟﺎوﻳﺪ ﺟﻮﻳﻨﺪﻩای

‫ﭼﻮ ﺑﻴﺪار ﮔﺸﺘﻢ ﺑﺠﺴﺘﻢ ز ﺟﺎی

‫ﭼﻪ ﻣﺎﻳﻪ ﺷﺐ ﺗﻴﺮﻩ ﺑﻮدم ﺑﻪ ﭘﺎی

‫ﺑﺮ ﺁن ﺷﻬﺮﻳﺎر ﺁﻓﺮﻳﻦ ﺧﻮاﻧﺪم

‫ﻧﺒﻮدم درم ﺟﺎن ﺑﺮاﻓﺸﺎﻧﺪم

 ‫ﺑﻪ دل ﮔﻔﺘﻢ اﻳﻦ ﺧﻮاب را ﭘﺎﺳﺦ اﺳﺖ

 ‫ﮐﻪ ﺁواز او ﺑﺮ ﺟﻬﺎن ﻓﺮخ اﺳﺖ

‫ﺑﺮﺁن ﺁﻓﺮﻳﻦ ﮐﻮ ﮐﻨﺪ ﺁﻓﺮﻳﻦ

 ‫ﺑﺮ ﺁن ﺑﺨﺖ ﺑﻴﺪار و ﻓﺮخ زﻣﻴﻦ

‫ز ﻓﺮش ﺟﻬﺎن ﺷﺪ ﭼﻮ ﺑﺎغ ﺑﻬﺎر

‫هﻮا ﭘﺮ ز اﺑﺮ و زﻣﻴﻦ ﭘﺮﻧﮕﺎر

‫از اﺑﺮ اﻧﺪرﺁﻣﺪ ﺑﻪ هﻨﮕﺎم ﻧﻢ

‫ﺟﻬﺎن ﺷﺪ ﺑﻪ ﮐﺮدار ﺑﺎغ ارم

‫ﺑﻪ اﻳﺮان هﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ از داد اوﺳﺖ

‫ﮐﺠﺎ هﺴﺖ ﻣﺮدم هﻤﻪ ﻳﺎد اوﺳﺖ

‫ﺑﻪ ﺑﺰم اﻧﺪرون ﺁﺳﻤﺎن ﺳﺨﺎﺳﺖ

‫ﺑﻪ رزم اﻧﺪرون ﺗﻴﺰ ﭼﻨﮓ اژدهﺎﺳﺖ

‫ﺑﻪ ﺗﻦ ژﻧﺪﻩ ﭘﻴﻞ و ﺑﻪ ﺟﺎن ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ

‫ﺑﻪ ﮐﻒ اﺑﺮ ﺑﻬﻤﻦ ﺑﻪ دل رود ﻧﻴﻞ

‫ﺳﺮ ﺑﺨﺖ ﺑﺪﺧﻮاﻩ ﺑﺎ ﺧﺸﻢ اوی

‫ﭼﻮ دﻳﻨﺎر ﺧﻮارﺳﺖ ﺑﺮ ﭼﺸﻢ اوی

‫ﻧﻪ ﮐﻨﺪ ﺁوری ﮔﻴﺮد از ﺑﺎج و ﮔﻨﺞ

 ‫ﻧﻪ دل ﺗﻴﺮﻩ دارد ز رزم و ز رﻧﺞ

 ‫هر ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ دارد ز ﭘﺮوردﮔﺎن

‫از ﺁزاد و از ﻧﻴﮑﺪل ﺑﺮدﮔﺎن

‫ﺷﻬﻨﺸﺎﻩ را ﺳﺮﺑﻪﺳﺮ دوﺳﺘﻮار

 ‫ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﺑﺒﺴﺘﻪ ﮐﻤﺮ اﺳﺘﻮار

‫ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﺮادرش ﮐﻬﺘﺮ ﺑﻪ ﺳﺎل

‫ﮐﻪ در ﻣﺮدﻣﯽ ﮐﺲ ﻧﺪارد هﻤﺎل

 ‫ز ﮔﻴﺘﯽ ﭘﺮﺳﺘﻨﺪﻩی ﻓﺮ و ﻧﺼﺮ

‫زﻳﺪ ﺷﺎد در ﺳﺎﻳﻪی ﺷﺎﻩ ﻋﺼﺮ

‫ﮐﺴﯽ ﮐﺶ ﭘﺪر ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪﻳﻦ ﺑﻮد

‫ﺳﺮ ﺗﺨﺖ او ﺗﺎج ﭘﺮوﻳﻦ ﺑﻮد

‫و دﻳﮕﺮ دﻻور ﺳﭙﻬﺪار ﻃﻮس

‫ﮐﻪ در ﺟﻨﮓ ﺑﺮ ﺷﻴﺮ دارد ﻓﺴﻮس

‫ﺑﺒﺨﺸﺪ درم هر ﭼﻪ ﻳﺎﺑﺪ ز دهر

‫همی ﺁﻓﺮﻳﻦ ﻳﺎﺑﺪ از دهر ﺑﻬﺮ

‫ﺑﻪ ﻳﺰدان ﺑﻮد ﺧﻠﻖ را رهنمای

 ‫ﺳﺮ ﺷﺎﻩ ﺧﻮاهﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺟﺎی

‫ﺟﻬﺎن ﺑﯽﺳﺮ و ﺗﺎج ﺧﺴﺮو ﻣﺒﺎد

‫هﻤﻴﺸﻪ ﺑﻤﺎﻧﺎد ﺟﺎوﻳﺪ و ﺷﺎد

‫هﻤﻴﺸﻪ ﺗﻦ ﺁﺑﺎد ﺑﺎ ﺗﺎج و ﺗﺨﺖ

‫ز درد و ﻏﻢ ﺁزاد و ﭘﻴﺮوز ﺑﺨﺖ

 

سعدی را همین بس که تخلص از نام امیر وقت دارد و تعلقی به خلیفه ی بغداد البته خود سری بزنید به قصائد و غزلیات بسی بیت پارسی می یابید و این قصیده ی فصیح 93 بیتی را نیز به یافته هایتان بیافزایید که:

در مرثیة امیرالممنین المعتصم بالله و ذکر واقعة بغداد

حبست بجفنی المدامع لاتجری

فلما طغی الماء استطال علی السکر

نسیم صبا بغداد بعد خرابها

تمنیت لو کانت تمر علی قبری

لان هلاک النفس عند اولی النهی

احب لهم من عیش منقبض الصدر

زجرت طبیبا جس نبضی مداویا

الیک، فما شکوای من مرض یبری

لزمت اصطبارا حیث کنت مفارقا

و هذا فراق لایعالج بالصبر

تسائلنی عما جری یوم حصرهم

و ذالک ممالیس یدخل فی‌الحصر

ادیرت کؤوس الموت حتی کانه

رؤس الاساری ترجحن من السکر

لقد ثکلت ام القری و لکعبة

مدامع فی‌المیزاب تسکب فی‌الحجر

بکت جدر المستنصریة ندبة

علی العلماء الراسخین ذوی الحجر

نوائب دهر لیتنی مت قبلها

ولم ار عدوان السفیه علی الحبر

محابر تبکی بعدهم بسوادها

و بعض قلوب الناس احلک من حبر

لحا الله من یسدی الیه بنعمة

و عند هجوم الناس یألف بالغدر

مررت بصم الراسیات اجوبها

کخنساء من فرط البکاء علی صخر

ایا ناصحی بالصبر دعنی و زفرتی

اموضع صبر و الکبود علی الجمر؟

تهدم شخصی من مداومة البکا

و ینهدم الجرف الدوارس بالمخر

وقفت بعبادان ارقب دجلة

کمثب دم قان یسیل الی البحر

وفائض دمعی فی مصیبة واسط

یزید علی مد البحیرة والجزر

فجرت میاه العین فازددت حرقة

کما احترقت جوف الدما میل بالفجر

ولا تسألنی کیف قلبک والنوی

جراحة صدری لاتبین بالسبر

و هب ان دارالملک ترجع عامرا

و یغسل وجه العالمین من العفر

فاین بنوالعباس مفتخر الوری

ذوو الخلق المرضی و الغرر الزهر

غدا سمرا بین الانام حدیثهم

وذا سمر یدمی المسامع کالسمر

و فی الخبر المروی دین محمد

یعود غریبا مثل مبتداء الامر

ااغرب من هذا یعود کمابدا

و سبی دیارالسلم فی بلدالکفر؟

فلا انحدرت بعد الخلائف دجله

و حافاتها لا اعشبت ورق الخضر

کان دم الاخوین اصبح نابتا

بمذبح قتلی فی جوانبها الحمر

بکت سمرات البید و الشیح و الغضا

لکثرة ماناحت اغاربة القفر

ایذکر فی اعلی المنابر خطبة

و مستعصم بالله لم یک فی الذکر

ضفادع حول الماء تلعب فرحة

اصبر علی هذا و یونس فی القعر؟

تزاحمت الغربان حول رسومها

فاصبحت العنقاء لازمة الوکر

ایا احمد المعصوم لست بخاسر

و روحک والفردوس عسر مع الیسر

و جنات عدن خففت بمکارة

فلابد من شوک علی فنن البسر

تهناء بطیب العیش فی مقعد الرضا

ودع جیف الدنیا لطائفة النسر

ولا فرق ما بین القتیل و میت

اذاقمت حیا بعد رمسک والنخر

تحیة مشتاق و الف ترحم

علی الشهداء الطاهرین من الوزر

هنیا لهم کأس المنیة مترعا

و ما فیه عندالله من عظم الاجر

«فلا تحسبن الله مخلف وعده»

بان لهم دارالکرامة والبشر

علیهم سلام الله فی کل لیلة

بمقتلة الزورا الی مطلع الفجر

اابلغ من امر الخلافة رتبة

هلم انظروا ما کان عاقبة الامر

فلیت صماخی صم قبل استماعه

بهتک اساتیر المحارم فی الاسر

عدون حفایا سبسبا بعد سبسب

رخائم لایسطعن مشیا علی الحبر

لعمرک لو عاینت لیلة نفرهم

کأن العذاری فی‌الدجی شهب تسری

و ان صباح الاسر یوم قیامة

علی امم شعث تساق الی الحشر

و مستصرخ یا للمرة فانصروا

و من یصرخ العصفور بین یدی صقر؟

یساقون سوق المعز فی کبد الفلا

عزائز قوم لم یعودن بالزجر

جلبن سبایا سافرات وجوهها

کواعب لم یبرزن من خلل الخدر

و عترة قنطوراء فی کل منزل

تصیح باولاد البرامک من یشری؟

تقوم و تجثو فی المحاجر و اللوی

و هل یختفی مشی النواعم فی الوعر؟

لقد کان فکری قبل ذلک مائزا

فاحدث امر لایحیط به فکری

و بین یوی صرف الزمان و حکمه

مغللة ایدی الکیاسة والخبر

وقفت بعبادان بعد صراتها

رأیت خضیبا کالمنی بدم النحر

محاجر ثکلی بالدموع کریمة

و ان بخلت عین الغمائم بالقطر

نعوذ بعفوالله من نار فتنة

تأحج من قطر البلاد الی قطر

کان شیاطین القیود تفلتت

فسال علی بغداد عین من القطر

بدا و تعالی من خراسان قسطل

فعاد رکاما لایزول عن البدر

الام تصاریف الزمان و جوره

تکلفنا ما لانطیق من الاصر

رعی الله انسانا تیقظ بعدهم

لان مصاب الزید مزجرة العمرو

اذا ان للانسان عند خطوبه

یزول الغنی، طوبی لمملکة الفقر

الا انما الایام ترجع بالعطا

ولم تکس الا بعد کسوتها تعری

ورائک یا مغرور خنجر فاتک

و انت مطاط لا تفیق و لاتدری

کناقة اهل البد وظلت حمولة

اذا لم تطق حملا تساق الی العقر

وسائر ملک یقتفیه زواله

سوی ملکوت القائم الصمد الوتر

اذا شمت الواشی بموتی، فقل له

رویدک ماعاش امرؤ الدهر

و مالک مفتاح الکنوز جمیعها

لدی الموت لم تخرج یداه سوی صفر

اذا کان عندالموت لافرق بیننا

فلا تنظرن الناس بالنظر الشزر

و جاریه الدنیا نعومة کفها

محببة لکنها کلب الظفر

ولو کان ذو مال من الموت فالتا

لکان جدیرا بالتعاظم والکبر

ربحت الهدی ان کنت عامل صالح

وان لم تکن، والعصر انک فی خسر

کما قال بعض الطاعنین لقرنه

بسمر القنا نیلت معانقة السمر

امدخر الدنیا و تارکها اسی

لدار غد ان کان لابد من ذخر

علی المرء عار کثرة المال بعده

و انک یا مغرور تجمع للفخر

عفاالله عنا ما مضی من جریمة

و من علینا بالجمیل من الصبر

وصان بلادالمسلمین صیانة

بدولة سلطان البلاد ابی بکر

ملیک غدا فی کل بلدة اسمه

عزیزا و محبوبا کیوسف فی مصر

لقد سعدالدنیا به دام سعده

و ایده المولی بألویة النصر

کذلک تنشا لینة هو عرقها

و حسن نبات الارض من کرم البذر

و لو کان کسری فی زمان حیاته

لقال الهی اشدد بدولته أزری

بشکرالرعایا صین من کل فتنة

و ذلک ان اللب یحفظ بالقشر

یبالغ فی الانفاق والعدل و التقی

مبالغة السعدی فی نکت الشعر

و ماالشعر ایم الله لست بمدع

و لو کان عندی ما ببابل من سحر

هنالک نقادون علما و خبرة

و منتخبو القول الجمیل من الهجر

جرت عبراتی فوق خدی کبة

فانشأت هذا فی قضیة ما یجری

و لو سبقتنی سادة جل قدرهم

و ما حسنت منی مجاوزة القدر

ففی السمط یاقوت و لعل وجاجة

و ان کان لی ذنب یکفر بالعذر

و حرقة قلبی هیجتنی لنشرها

کما فعلت نار المجامر بالعطر

سطرت و لولا غض عینی علی البکا

لرقرق دمعی حسرة فمحا سطری

احدث اخبارا یضیق بها صدری

و احمل اصارا ینؤ بها ظهری

ولا سیما قلبی رقیق زجاجه

و ممتنع وصل الزجاج لدی الکسر

ألا ان عصری فیه عیشی منکد

فلیت عشاء الموت بادر فی عصری

خلیلی ما احلی الحیوة حقیقة

واطیبها، لولا الممات علی الاثر

و رب الحجی لا یطمن بعیشة

فلا خیر فی وصل یردف بالهجر

سواء اذا مامت وانقطع المنی

امخزن تبن بعد موتک ام تبر

 

می ماند حافظ که بیضه ی مبارکشان از ضلع غربی میدان آفریقا هویداست و نیازی به نقشه و راهنما ندارد!


نظرات ()



پول آب جدا پول برق جدا نان توله سگ ها با خدا
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۸/٦/۱۸

بیت رهبری                             100 هزار تومان ( آنهم با کلی دوز و کلک به بهانه کرایه راه که 30 هزارش خرج شد)

بنیاد شهید                               30هزار تومان (همین هم انتظار نداشتیم)

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی           0 تومان ( از این امام زاده شفا نمی بینم)

وجه نقد از دوستان                      100هزار تومان (باز پرداختش حواله به روز قیامت)

جمع:                                                                230 هزار تومان

کسر می شود:

پر کردن یک عدد دندان ناقابل:       (145 هزار تومان)

علی الحساب شهریه ترم               (750 هزار تومان)

جمع کسورات:                                                (845 هزار تومان)

مانده تراز:                                                     (615 هزارتومان)

 

این صورت حساب فعلا خدمت آقا سید مهدی موسوی عزیز که افاضه ی اعتراض فرمودند در پست قبلی.

معترضان محترم؛ ماهی ۴۵ هزار تومان ناقابل پول سیگار را هم سگ خور

شعر هم باشد پیشکشتان

نظرات ()



وَ قُل جآء الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ اِنَّ الباطِلُ کانَ زَهُوقا
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۸/٥/٢۱

سیاوش عزیز

روزگار دارد چه می آورد؟ چه تحفه دیگری در ........ این خط را رها کن

دلش را نداشتم شماره ات را بگیرم.

به فرض که می گرفتم؛ چه می گفتم؟

می گفتم تبریک یا تسلیت

می پرسیدم برادرت را چطوری کشتند؟

و تو می گفتی با چوب یا باتوم یا گلوله یا مشت یا طناب یا قرآن

بعد چه؟

لابد از روزها و شبهای دامغان یا از پادگان آموزشی قصر فیروزه با هم حرف می زدیم.

و امان از وقتی که سیگار ها تمام می شد ما بودیم و آن بسته ی چهل تایی هما بیضی تو که خشک خشک بود و به گلو که می رسید انگار گوزن را با شاخ هایش قورت داده باشی.

زمانه گذشت و حالا برادرت شهید شده و من باید تسلیت بگویمت اما دستم به گوشی نمی رود.

 

تقدیم به سیاوش اعرابی و خون سهراب که گفت پسر کشی سهم ایرانیان است و بس. اما رستم هم که باشی شغادی هست.

روز ها روز های باران بود روزهایی که بی سبب سر شد

خنده ها بره های فربه صلح طعمه ی گرگ های لاغر شد

توله سگ های سنگ خورده شهر سگ شدند و به لوت(١) دل بستند

بس که دندان به ما نشان دادند صورت پستشان موقر شد

گوش ها پنبه خانه ی بادند کوچه ها خوشه های فریادند_

که گذارش به انقلاب افتاد هر امیری که خاک بر سر شد

خس و خاشاک گر گرفته ی شهر تکه های شکسته ی نسلی است_

که کمی پیشتر به عرش رسید و به دست خدا مخمر شد

آی تندیس نوزده ساله بوی باروت تازه آوردی

بشکند دست های نامردی که به خون تو دامنش تر شد

 

١ـ لوت: غذایی تهیه شده از آب و نان خشک و هر کثافت دیگری که پیش سگ می اندازند.

 

نظرات ()



اگر غم را چو آتش دود بودی
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۸/٤/۱٥

دیروز برای شعر خوانی در مراسمی دعوت بودم بر مزار شهدای شهر چند سالی بود که برای شعر خوانی مهمان شهر خودم نبودم و البته سر و دستی هم نمی شکستم اما این یکی فرق داشت با همه، اصلا اگر نمی رفتم دق می کردم با این فضا غریبه نبودم اما با آدمهایش زیاد احساس قرابت نداشتم بخصوص با نگاهشان. البته چند نفری بودند که رفاقتی هم بینمان بود اما خودم نبودم. شبها را بر این مزار آمدن دوستر دارم هرچند یکی دو ماهی می شود که در ورودی اصلی را شبها برای ورود ماشین باز نمی گذارند و برای منی که از این نگاه ها فراری ام پیاده آمدن این چهل پنجاه متر هم معضلی شده است. برخی نگاه ها آنقدر برایم جالب آمد که نتوانستم از نوشتن امساک بروزم. چشمهایی که می گفتند این جانور اینجا چه گهی می خورد. لابد کلی هم به آنکه مرا دعوت کرده فحش دادند اما من برای آنها نرفته بودم و همین اندکی آرامم می کرد آنقدر جو برایم سنگین بود که به طور محسوس پاهایم می لرزید خنده ام گرفت. کسی نزدیک شد و خوش آمد گفت. صندلی ها پر بودند تا آمدم از سرگردانی بیرون بیایم یکی برایم صندلی آورد یکی از فرزندان شهدا بود گمانم خجالت کشیدم حالا شده بودم تکه بیرون زده ای از صندلی ها، تکه ای که پایش را به زمین فشار می داد تا نلرزد چه می دانم شاید مفهوم پا فشاری همین باشد. پهلو به پهلویم خانواده ی شهدا بودند گرم و سرد شده بودم نیمیم از وجودشان گرم بود و نیمه ی بیرون زده ام مثل پای میت یخ بود. تازه از بیابان آمده بودم شعری برای آنجا یادداشت نکرده بودم دو تا غزل جلوی چشمم آمد که تند تند شروع به یادداشتشان کردم. از چند شب قبلش که قبول کرده بودم می خواستم برای شعر خوانی که می روم یادی کرده باشم از شهدای اقلیت های مذهبی که کمتر کسی یادشان می کند و می خواستم بگویم  دفاع مقدس یک حشو است چرا که دفاع خود به خود مقدس است اما بر زبانم نیامد حتی می خواستم بگویم شهدای گمنام دیگر فقط گم نام نیستند حتی ردپایشان هم گم شده است. برای هر آدمی ممکن است رویارویی با مرگ پیش آمده باشد و برای عده ای کمتر هم پیش آمده که پیش از مواجهه با این موقعیت به آن آگاه باشند. حالا تصور کنید کسانی خود خواسته به چنین مهلکه ای پا بگذارند و از نام چشم بپوشند نفی خود کنند پلاک از گردن وا کنند تا کسی قهرمانشان نپندارد و کسانی که گویا از شکار شیر آمده اند پا بر گرده اینها گذاشته اند و می گویند ما بودیم که فلان هزار کیلومتر خط آهن ساختیم ما بهمان تعداد پتروشیمی بنا کردیم و دیگران هر چه کردند خیانت بود، راست راست همه را نفی می کنند به خاطر «من» شان بیچاره شهدای زندانی. اما نتوانستم بگویم. رفتم مثل بچه ی آدم شعر خواندم آمدم پایین.

چه مهدی، چه موسی، چه آدم، چه زرتشت

تو باشی چه فرقی است؟! خروار یا مشت

درفشی به یک دست و شمشیر خونی

صف صلح پیغمبران پشت در پشت

چه مهدی بیاید چه یوسف، زلیخا ـ

ببارد ترنجانه انگشت انگشت

کسی با درفشی.. سیاووش ایران!/ بگو پاکی ات را کدام اژدها کشت؟

شهیدان گمنام می روید از خا/ک ایران و دستان تورانی آغشتـ/ ـه با خون و می آیی از ره به تاوان / به آیین مستان که چرخشت چرخشت

نه بهرام پیدا نه کیوان نه پروین

تویی با درفشی گره کرده در مشت

*

بزن زنگو مرشد بزن زنگو اومد

یل داد گستر، چه مهدی چه زردشت

 

نظرات ()



و شاعران از بی آرش ترین الفاظ چندان گناه واژه تراشیدند
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۸/۳/۱٦

چشمه ی حکمت که سخن دانی است

آب شده زین دو سه یک نانی است

                                                 (مخزن الاسرار نظامی)

 

بار ها و بار ها از ضعف ایدئولوزی در شعر معاصر سخن گفته آمده و مرا باور بر این است که شعر فارسی بزرگترین صدمات اش را از فقر فلسفه خورده است؛ چه در روزگاری که پای چوبین استدلالیان در میان بوده چه امروزی که مجیز گویان و وجیزه نویسان در ثنای چکمه و نعلین قلم ها بر آب می گذارند. خلاصه همه جوره اش جور بود فقط یک قلم مانده بود که پیدا شد. این آغایان و حضرات علیّات که نامشان را در ذیل می بینید صاحب قلمانی بشمار می روند  که البته به گمانم نه مفت بلکه به گزاف سهم خواهیشان را از دولت کریمه به سهم خویش ابراز نموده اند. البته از اعتبار قلم که چیزی کم نمی شود 1000 سال فروختیم این 4 سال پیش رو هم رویش. خوش باشید که صله ی محمودیتان در راه است. حمایتتان را از احمدی نژاد به فال نیک می گیرم امیدوارم در سایه ی این قلم فروشی مستدام باشید.

خب تا شما نباشید عیار شعر و شاعری کامل نمی شود. اما به یاد بیاورید، هر چند بیاد آوردن مستلزم دانستن است و هر چه می گردم شما را با آگاهی نسبتی نمی یابم، به هر حال در اداره سانسور پهلوی هم کم نبودند چون شمایانی که خط بطلان به افتخار بر شاملو و فروغ و رویایی و رحمانی کشیدند اما که ماند و که رفت؟

از دوستانی که این سیاهه را می خوانند تقاضا دارم اگر دلی بر شعر می سوزانند آن کنند که شایسته ی ایشان است. البته این اسامی به نقل از 4 پایگاه خبری آمده است که نشانشان در انتها هویداست.

 

1. حمید سبزواری

2. مشفق کاشانی

3. سیمیندخت وحیدی

4. خلیل عمرانی

5. عباس براتی‌پور

6. احد ده‌بزرگی

7. حمید هنرجو

8. محمد عزیزی (نسیم)

9. سید محمد هاشمی‌فرد

10. مریم سقلاطونی

11. سیدمحمدجواد شرافت

12. حامد حجتی

13. رضا عبداللهی

14. همایون علیدوستی

15. سیف‌الله مدبر

16. رضا غلامحسین‌نژاد

17. سیروس مرادی

18. مرتضی اردستانی

19. طاهره دهقانی

20. عباس محمدی‌کلهر

21. نوشین نامداری

22. سیدعلی ابراهیمی

23. زینب عوض‌پور

24. غلام امینی دومشهری

25. سید وحید سمنانی

26. سیروس مرادی

27. فاطمه طارمی

28. فاطمه مردانی

29. رضا سلیمانی

30. سیدمحمد هاشمی‌فر

31. جلال محمدی

32. محمدحسین نعمتی

33. امیر عاملی

34. غلامرضا کافی

35. محمدامین جعفری حسینی

36. محمد مرادی

37. میلاد عرفان‌پور

38. محمدمهدی سیار

39. علی‌محمد مؤدب

40. سیروس عبدی

41. سید محمد قاضی 

 

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=118881&forumID=

http://www.fararu.com/vdcftmd0.w6dvxagiiw.html

http://sobhe2vom.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=66&Itemid=48

http://www.rajanews.com/detail.asp?id=30416

 

بیا، به مرگ عربهای مست خورده، بیا

بیا که لشگر ایران شکست خورده بیا

ببین، به فّر کیانی به فّر ایزدی ات

ببین که تخم عرب هر چه هست خورده؛ بیا

بیا عزیز دل من؛ چقدر می خوابی

بیا که دختر زردشت دست خورده، بیا

نظرات ()



پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۸/۱/۳

به قول مردمانه ای نه چندان قدیمی که وقتی از گلوی سعید شنبه زاده  زمزمه شد امسالم را روشن کرد

دختر مجتهد و قر تو کمر یعنی چه!؟

زیر عمامه فکل فرق یه ور یعنی چه!؟

سوی مسجد می روی راه ددر یعنی چه!؟

ادعای مومنی و کار دگر یعنی چه!؟

مختصات شعرا و اهل ادب و فرهنگ و هنر هم در این ایام چندان متفاوت از این حال و روز نیست. راستی از لبنان چه خبر بالاخره غزه را شعرا و هنرمندان محترم از چنگ رژیم آشغال گر در آوردند یا هنوز چند کنگره و شب شعر راه است؟  خیلی برای سلامتی سید نگرانم وزن زیاد کلسترول می آورد؛ آنهم وقتی بیمارستانهای را به بهانه ی پایگاه های ترور بمباران می کنند.

برای من این چهار سال سکوت چندان هم نفس گیر نبود اما برای شعرای محترم این ماراتون نفس گیر سکه و کنگره چندان هم نباید ساده طی شده باشد، خدا قوت بدهد به بازوان پر تلاش شما. راستی جشنواره شعر ماهواره ی امید هم فراخوان داده شاعران محترم چهارده قطعه از سروده های گهربارشان را در این موضوع حتما به دبیرخانه ارسال کنند.

ببخشید که اول سالی اینهمه انرژی منفی نثار شما کردم بروید همان مجله ی موفقیتتان را بخوانید و شنگول بازی در بیاورید. خل بازی در بیاورید و انرژی مثبت بگیرید. به هر حال «الناس علی دین ملوکهم» وقتی شهره در لوس آنجلس سفره ی ابوالفضل پهن می کند از شما هم انتظاری نیست. شنیدم یک گله از شعرا هم از شدت عشق عارف شدند و اشعار عارفانه می گویند که جگر آدم آب می شود.

بازار استریپ تیس هم که داغ داغ است از ویترین وبلاگ ها کامنت های پست مدرن می بارد به خدا دروغ نمی گویم به صفحه ی کامنتهای خودتان نگاه کنید دست کم سی چهل باری در هر سال از این کامنت ها پیدا می کنید: «پیتزای قرمه سبزی می پختم که ناگهان پریود شدم و فهمیدم غزل پست مدرن مثل دیلدو استخوانی است با یک عالمه حرف و اتفاق و خبر به روزم بیایید سر بزنید مهمتر از همه این که من دیروز پریودم تمام شده.»

 و آدم تازه می فهمد که: «ما عرفناک حق معرفتک» شما هم خوب می شوید.

این سکوت را شکستم با امید اینکه در این سال و درتمام سالهای آتی احمدی نژاد رییس جمهور نباشد و با آرزوی روزی که صفارهرندی را به عنوان جنایتکار فرهنگی پای میز محاکمه ببینم روزی که ماده شاعر ها بروند همسان متشابهان لوس آنجلسیشان در ویدئو های رنگارنگ صدا و سیما باسن بجنبانند و با این همه استعداد هنری به فتح تپه های جدید نائل آیند. آمین!

یا از تنم ننگینه ی ناسوت را بردار

یا گوشه ای از پرده ی لاهوت را بردار

من قرن ها بر دار ماندم خسته ام دیگر

گوری بکن از گوشه ای تابوت را بردار

هل می دهد باد پریشان فعل میزانی

این نعش بو افتاده ی فرتوت را بر  دار

آشفته ام، اسب هَرون، شش تیر اجدادی،

زین مرصع، قبضه ی یاقوت را بردار

مشروطه چی ها جنگلی ها منتظر هستند

از سینه ام این کیسه ی باروت را بردار

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٥/۱۱/۱۸

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم..

شراب خورده ام از دست یار تا به سحر

ضرورت است که درد سر خمار کشم..

(سعدی)

سلام بعد از چندین ماه

به فاصله ی این چند ماه که نگاه می کنم قطار قطار تصویر های در هم است از بودن و نبودنی گژتاب و دیگر منی که له شده است.

بگذریم

نه اینکه دست ظریف تو گور کن باشد

نه اینکه پیرهن پاره ام کفن باشد

نخواست دست زمانه که دست کوته من

برای سینه ی داغ تو سوتین باشد

و کاش ماشه ی انگشت من چکانده شود

و مغز کودک من را گلنگدن باشد

] مرا ببوس [

نه..

من را رها کن و رد شو

که بوسه های تو حیف است مال من باشد

خدا طناب مرا از تن تو تابیده

ـ نخی که دار ترین شکل یک بدن باشد ـ

و بعد خواست که اعجاز را تمام کند

و گفت آهن سردی مذاب تن باشد

من و صراحی سرشانه های عریانت

خدا کند که تمام تنم دهن باشد

سیاه چال تو لرزید و پر شد از ریزش

که قطره قطره به سرباز من وطن باشد

قطار خسته صدا می زند مرا ایکاش

بهشت گم شده زیر همین ترن باشد

خدا مرا به جهنم رها کند اما

جهنمی که خودش گفت شکل زن باشد.

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٥/٥/۱٩

بیت اول هدیه ی خدایان است

اما خدایان مدتهاست فراموششان شده که من هدیه دوست دارم.

ـ

تقدیم به گلم

 

این بیت ها ادامه ی لبخند های توست

حتی اگر هلاک شوم باز پای توست

من تکه تکه تکه شدم را خودت ببین

سلول های خسته ی من نیز جای توست

این چیست در تنور تنم شعله می کشد

خون نیست لخته های درشت صدای توست

مثل کتاب تازه ورق می زنم ترا

انگار بیت گم شده ای لا به لای توست

موسی منم کشاله ی رانت عصای من!

سینای سیم گونه ی من سینه های توست

چوپان شدم که سفر تو نازل شود به من

اسفار کاهنانه ی من آیه آیه توست

شاعر تویی ترانه تو حتی غزل تویی

ما هیچ کاره ایم سرودن سزای توست

بنشین کنار پنجره خاتونی عزیز

لب وا کن و بساط خدا را بهم بریز

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٥/۳/۱

سلام

اينبار با سه تا رباعی از آقای مقداد ايثاری به روز می کنم. مقداد عزيز متولد۱۳۶۳است.بيشتر غزلسرا و از ديد من يکی از بهترين های شعر استان سمنان. می خواستم چيزهای ديگری هم درباره اش بنويسم اما خود رباعی ها گويا ترند. در ضمن از دوستان خواهش دارم در مورد کارهای آقا مقداد به صراحت (مثل هميشه) نظر بدهند.

از دره و شيب سنگ بالا آمد

از گردنه های تنگ بالا آمد

تا ماه بلند باز هم فاصله بود

آن روی سگ پلنگ بالا آمد

ـ

با فلسفه ات دليل را می شکنی

شيطان! پر جبرئيل را می شکنی

من با چه دلی به جنگ تو تن بدهم

ای بت! کمر خليل را می شکنی

ـ

کولاک شده شبی عبوس آمده است

روباه عيادت خروس آمده است

ای باد برو به عرض جنگل برسان

آقای تبر به دست بوس آمده است

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٥/۱/٢۱

آمده ام تاکستان تنت را...

ـ

اين هم يک ترانه به افتخار آقای رئيس.....

 

 

آتیش سرخ هیمه, پشته ی خار خرمن

زردی من از تو سرخی تو از من

حنای زیر چارقد, زنای دار قالی

مردای پینه بسته , کرسیای زغالی

کماج زیر کرسی, دیمای کرسه بسته

تنبونای سه خشتک, مامان بزرگ خسته...

...

ننه و یه مشت توله سگ بشین و بزرگشون کن

تو این جنگل مولا یکی یکی گرگشون کن

صُبای کوچه خلوت چشمای هیز خونی

کتاب لوله کرده ظهرای چش چرونی

گرگای ور پریده چشمای میشی زن

سرخی من از تو زردی تو از من

تا که زد و خراب شد آسمونای آبی

لیف و قدیفه موند و مردای انقلابی

مردا که مثل... - بگذر- تو کوچه ماغ کشیدن

برای همسایشون چوب و چماغ کشیدن

شب پا بساط چارقاپ دار و ندارو باختن

از چوب ننوهامون باتوم برقی ساختن

کفتارای سیا مست حیوون اهلی شدن

کبوترای اهلی مصدر جعلی شدن

_

جنگ شد و از جبهه ها آتیش و خون آوردن

برای نو عروسا نعش جوون آوردن

سوگ سیاووشون بود پنجره ها رو بستن

سر تا سر کوچه رو گُله گُله حجله بستن

آسمونای آبی سرخ و زرشکی شدن

شبای بی ستاره پیرهن مشکی شدن

نقل و نبات آوردن بچه هامونو بردن

مرد درسته بردن تیکه هاشو آوردن

_

عهد توهم اومد توهم زندگی

دوره ی اسب بالدار دوره ی سازندگی

تابستونای غصه زمستونای حاشا

پاییز لاشی بازی بهار فقر و فحشا

دوره آب سمی گُلای روی باتلاق

شهرکای ساحلی یلای سیخ و سنجاق

_

ما موندیم و یه خاتون با گونه های تب دار

خاتون ناز و عشوه خاتون عور و اطوار

حمله ی زرد پنکیک شعله ی سرخ ماتیک

ترقه های وحشی آتیش سرخ لاستیک

زنای عصر ترمز مردای عهد آهن

زردی من از تو سرخی تو از من

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٤/۱٠/۳٠

 

خون پلنگ ریخته بر خاک دره ها

دندان ببر بوده و دندان اره ها

جا خشک کرده است پس از بیست و هفت سال

رد بزاق گرگ به اندام بره ها

ـ

این کوه دانه دانه فرو ریخت کاه شد

از برکت جدا شدن ذره ذره ها

کوهی که خورد شد، خفه شد، تکه تکه شد

کوهی که له شد از گذر روزمره ها

مقداد گفت خصلت آهو رمیدن است

اما درخت با چه زبانی به اره ها-

حالی کند که قطع شدن کار مشکلی است

پس خوش به حال آهوی از بیخ و بن رها

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٤/۸/۱٤

مشنو ای دوست که غير از تو مرا ياری هست

يا شب و روز به جز فکر تو ام کاری هست

گر بگويم که مرا با تو سر و کاری نيست

در و ديوار گواهی بدهد کاری هست

من چه در پای تو ريزم که پسند تو بود

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

 

می خواستم اين غزل را تا آخر تایپ کنم  اما ديدم زياده بافی می شه. اما خودتون حتماْ بخونيدش.

 

اين غزل شروعش سال ۸۱ بود اما ۸۴ تمام شد.

 

از رختخواب پا شد خاتون ماه کامل

اين فعل نيمه کاره تبديل شد به فاعل

من بيت بيت دردم تفسير شعر من شو

يا بيت کاملم باش يا مصرع مکمل

آتش بزن بسوزان لب بر لبم بدوزان

بگذار تا برويد از بوسه هات فلفل

ای شعر خيز ممتد يک عمر می تراود

از چشم هات حافظ از دست هات بيدل

ــ

من شقه می شوم تا شق القمر تو باشی

بردار روسری را «يا ايها المزمل»

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/۱۱/۱۳

اينم يه غزل بعد از ...

اين روزا حال بهتری دارم

 

از آ ب چشمه هاي بهاري روانترك

و من كه برگ برگ خزان و خزانترك

من معتقد كه نصف جهان پشت پلك توست

اي چشمهات چشم مرا اصفهان ترك

هي با تو ام تويي كه مرا شكل ميدهي

بر دار اين رديف مزخرف را به درك

حتي اگر به قافيه آوار مي شوم

حتي اگر مخالف هنجار مي شوم

حتي اگر تو مرگ شوي قول مي دهم

روزي براي نعش خودم دار مي شوم

آنقدر تشنه ام و هوسناك و مست كه

بر سينه ي تو مي خزم و مار مي شوم

من در تو تاب ميخورم و تاب ميخوري

تكرار مي شوي تو و تكرار مي شوم

                                            اما شكنجه گاه من مختصر چرا...؟

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/۱۱/٤

سلام

يه مدته خال به روز کردن خودمو نداشتم چه برسه اين وبلاگ مادر مرده رو ... الان هم دارم از روی بی فکری کامل يکسری  کلمه رديف می کنم با اين حال شايد برگشتم.

زنده و لا مذهب باشيد.

خدا بابا ننه ی حافظم بيامرزه

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/۸/۳

درررينگ...

_من هنوز زنده ام.

+ولي شما؟!

_من ؟ همان فرشته اي كه مانده بود زير دست و پا /نه ... همان كه قهوه مي خورد توي چشمهاي تو /يا همان كه روي خوابهاش راه مي روي شما...

+تو هنوز زنده اي؟ نمرده اي؟ چقدر بد!!!

قول مي دهم كه لاي دفترم سقط كنم ترا.

_راستي تو هنوز شعر .. شعر ... شعر... گوش مي شوی

معذرت! .. هنوز گوش مي دهي به شعر هاي آشنا؟

+نه. .... ببين مزخرف چرند، ضد حال، بي شعور.

با تو ام سريش، دود كش، كليد، اژدها...

با مني؟ چقدر حرفهاي دلنشين و ناب

_چقدر خوب! چقدر شاعرانه و مليح و دلربا!

من چقدر عاشقانه دوستت نداري ام!

ببين قط.. نكن . قط.. نكن فقط الووو.. عا ..... عا...

+....

ـ بی خيال قط.. نكن . قط.. نكن فقط ترو خدا

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٧/٢٢

            

                1

 

 

 

نقاشهاي دور, مرا دف كشيده اند

با قافيه, حريص و مردف كشيده اند

 

آنقدر بي قرار و سپيدي كه ناگزير

وقتي كشيده اند ترا, كف كشيده اند

 

خاتون بلند شو و بيا پشت پنجره

مردم براي ديدن تو صف كشيده اند

 

نقاشها نديد بديدند, ازين جهت! _

صد ها هزار چشم مضاعف كشيده اند

 

وقتي به من رسيدي, حتمن به من بگو

نقاشها چقدر مزخرف كشيده اند

 

                   من شاعري جهنمي و زشت, شكل ديو

                   يك دود كش تمام عيار -يك لوكوموتيو

 

 

                                                           اين بيت ها ادامه لبخند هاي توست.

 

 

 

  

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٧/٢۱

سلام مجدد

دوستان ناصر حامدي هم به جمع وبلاگ نويسها آمد. ناصر حامدي را با غزلهاي زيبايش مي شناسيم. شاعري كه تا كنون چندين مجموعه از وي به چاپ رسيده است كه از اين جمله است (گزيده ادبيات معاصر) به كوشش نشر نيستان. به وبلاگش سر بزنيد و از شعر هاي زيبايش لذت ببريد. من نيز به نوبه خود ورود شان را به دنياي مجازي تبريك مي گويم.

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٧/٩

ضميمه شبهاي شهريور!

نظر سنجي

لطفاً به اين سوال پاسخ دهيد.

آقا , ما چند نوع خر داريم؟

 

آخه من تا حالا نمي دونستم چوب دو سر نجس شدن چه حالي مي ده. باور كنيد از پيتزا و سينما هم بهتره مي گيد نه امتحان كنيد.!!!!

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٧/۸

          پير ما کفت خطا بر قلم صنع نرفت  

          آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد 

 

 عرض شود خدمت دوستان چند وقت پيش داشتيم سيری در آفاق و انفس اندرون اينترنت (ولگردی جهانی )می کرديم چشممون افتاد به شعر داش آکل آقای امير مرزبان نامدار !!!! و بعدشو نفهميدم چی شد که  يهو اينجوری شد خدا کنه که اين خرابکاری مارو به پای بچگيمون بزاره .

 

 

مرجانِ من خاتون شد و داش آكلش من

داش آكلي در گير با يك خواب روشن

 

خاتون مواظب باش كاكايي نمانده

آنچه برايت مانده بد خواه است و دشمن

 

خاتون كنار ... ! روي نيمكت مي نشيند!؟

يك شعر, يك ترديد, يك نامرد, يك زن

 

نه ... بايد اين يك خواب باشد يك .. ي...يك  يك

خاتون نه ممكن نيست نه نه نه نه اصلن

 

مرجان كجايي ؟ دشنه داش آكل تو

دارد ميان سينه اش يك مشت آهن

 

حتي نمي دانم كه ( عشق تو مرا...) يا

داش آكلت را كشت يك بد خواه, يك زن

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٦/۱٩

من دود شد و بيت زمين خورد جای تو

دنبال من دويد ولی جای پای تو

من مرده ام چطور سرم درد می کند

از لرزه های گام به گام صدای تو

حالا که رفته ای تو و من مانده است و من

من می نشيند آن طرف بيت جای تو

******بالا بلند عشوه گر نقش باز من

غوغا نمی کنم که برقصی به ساز من******

من را به پای بچگی اش گول می زنی

تو واقفی که رنگ ندارد حنای تو

من ممکن است رشد کند مثل يک درخت

تا گُر بگيرد از يقه ی خنده های تو

يا ممکن است زنده شود زندگی کند

تا زنده زنده زنده بميرد برای تو

حتی هزار ممکن ديگر محال نيست

که بال هم در آورد از ادعای تو

پرواز هم کند و يقيناْ فرار هم

تا می تواند دور شود از خدای تو

يا بيت های من و تو با هم عوض شوند

يا يک رديف من بنشيند به جای تو

******آتش گرفته از هيجان تپيدنت

تسبيح‌‌ـ خرقه ـ مهرـ سحرـ جا نماز من******

خاتون قصه های زبان دراز من

اين قصه هم تمام شد

              اما ...

                    فدای تو........

                  بازی گرفته است مرا چشم های تو

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٥/٢٦

لبخند می زنی به من و بی معطلی

تف می کند لباس تو را ميز و صندلی

آنوقت انجماد غزلهای سرکشم

سر می خورد به قرمز لب های مخملی

گم می شوم ميان توّهم اگر چه تو

در بيت های وحشی شعرم مسجلّی

[]

من مانده ام و تحفگی واژه ی « برنت »

پيوست می شود به غزل  بسته های کنت

تو باز هم بدون تفکر فروختی

لب های گرم مخملی ات را به چند سنت

هل می دهد مرا به هوس چشم خسته ات

و سيم های لخت من و تو بدون لنت ...

[]

ترس از جرقه های من و -----خط فاصله

ترديد های آمدن و -----------خط فاصله

در پيچ های تند تو سر می خورد کسی

بو و حرارت بدن و..................خط فاصله

[]

من مانده ام لباس تو و ميز و صندلی

و تو که باز آخر اين شعر اولی !

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٥/۱۱

از نطفه های ناقص مردان صورتی

من مانده ام و حرکت يک بمب ساعتی

يک بمب ساعتی که فقط دور می زند_

من لخته می شوم_ ولی او به راحتی ـ

هی دور می زند و مرا زجر می دهد

با زخم های چرکی و گرم جماعتی ـ

ازجنس نابرابر تاريخ سوختن ـ

درگير با هزاره اعراب پاپتی

 

در زخم سالگی غزلی را سروده ام

من زخم ساله ام و غزل يا روايتی ـ

دارم به بی حيايی اين بغض نيش دار

اين بغض کرم خورده که با توست مدتی ـ

و دارد از تمام خودش دور می شود

در تيک تااک آخر يک بمب ساعتی

 

خاتون تن طلايی پيراهن آهنی

من را رها نکن که بدون تو فرصتی

پيدا نمی کنم که خودم را رها کنم

از پنجه های سر کش اين شعر لعنتی

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٤/٢۳

هزار سال هزاران هزار سوت ترن

هزار فوريه درگير با هزار ژوئن

هزار گرگ دريده و يك بيابان و_

طلسم مهلكي از چشم هاي ميشي زن

و ثبت كرد خيابان عبور مردي را

كه طرح وسوسه اش را كشيد در سوتين

كشي كه چشم خودش را شبانه مي دوزد

به سيبهاي چپيده ميان پيراهن

بلند شد و خودش را به التماس افتاد

و حجم مضحك خود را گذاشت توي زن

هزار سال هزاران هزار سوت ترن

تمام هيكل يك زن كشيده شد به لجن

و در ادامه فردا سقوط خواهد كرد

هزار فوريه در چشم هاي چرمي من

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٤/٢۳

پيراهن سه دكمه آبي شبيه دو ...

از جا بلند شد كه بيايد به سمت تو

-

اصلاً بيا و فكر بكن اين غزل كفن _

يا فكر كن كه سنگ مزارم پياده رو_

باشد براي رد شدنت ، بي شرف بيا_

رد شو و مكث كن كه ببيني براي تو _

اينجا هزار قبر متنتن نشسته است_

تن مي دهي به شهوت تند پياده رو؟

-

ودكا ميان حنجره ام جيغ مي كشد:

خاتون هوار مي شوم از پيش من نرو
سرگيجه، بغض ،راه نفس تنگ مي شود

سيگار، پيك ، دود و يك بطر آبجو

حالا دوباره يك نفس تازه مي كشم

من ايستاده ام ـ و ليوان تلو تلو_

هر لحظه تاب مي خورد و دور مي شود

از اظطراب فاجعه ي صفر نهصد و...

-

پيراهن سه دكمه آبي بلند شد

پيراهن سه دكمه آبي الو... الو...

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/٤/٢٢

 به زودی يک غزل جديد می بينيد

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/۱/۳٠

جا نمازت را جمع بزن.
بوي سيگار پشت سيمهاي ويلون دارد درد مي كند
دستت را زير فكت زده اي بشكند الهي
_چشمهاي روباهيت.
دارد به ته شيشه هاي خالي پرتاب مي شوي
جا نمازت را بنازم بوي تاس مي دهد
راستي
آستر جا نمازت چند لايه دارد
_ (جاي نمازت چند لايه دارد)_
ديروز را براي تعفنت لايه
لايه
شوم
پدرم ميگفت: آدم خوش حساب شريك مال مردم است
( پدر را از هر طرف كه بنويسي عمرش تمام مي شود )
نخي چند ميفروشي
جا نمازت را بدون مستحباتش از دم قسط
جا نمازت را غلاف كن
دهانت بوي سيب مي دهد

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸٢/۱/۱
سال نو مبارک

این غزل یکم قدیمیه



سكوت ،
باغچه،
ايوان
حيا t، بعد از ظهر _
و يك پرنده ي بي جان.
حيا t بعد از ظهر _

شبيه مرگ خدايان باستان شده بود
1. _ درخت هاي پريشان حيا t ، بعد از ظهر

و چشم هاي خدا وار برگ ها گفتند :
زئوس آمده در آن حيا t ، بعد از ظهر

كسي كه با قدمش با تنفسش مي گفت:
آهاي گمشده انسان، حيا t ، بعد از ظهر

به وهم جن زده ها يا به وحي مي مانست
به خواب ابري شيطان ، حيا t ، بعد از ظهر

و زنگهاي پياپي كه پشت هم ميريخت
به صحن خلوت ايوان ، حيا t ، بعد از ظهر

مسيح آمد از لاي در تا سف خورد
كه گريه مي كند آسان حيا t ، بعد از ظهر


نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۱/۱٢/۱٥


زندگي اتشگهي ديرنده پا برجاست

گر بيفروزيش رقص شعله اش از هر كران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

زندگي شعله ميخواهد !!!!!!!!



اينو به سفارش يک دوست نقل می کنم
شاعرشم نميدونم کيه
اميدوارم دفعه بعد با نقل نام شاعر ايميل بده
نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۱/۱٢/۱٥
يك قصه مربع و يك مرد مستند
با دختري که حنجره اش دود مي شود

دنبال طرح تازه اي از عاشقانه هاست
دنبال طرح تازه اي از سيب يا سبد

خوابيد پاي قصه مادر بزرگ بعد _
مانند خوابهاي خوش بچه هاي بد _

در خواب راه رفت و از شهر دور شد
افتاد توي خواب پريشان يك جسد _

كه ناگزير منتظر سايه مانده است
زير فشار خاك و سنگيني لحد

حالا كسي كه خواب مرا ديده بي دليل
در چشمهاش منظره اي راه مي رود

در كوچه دور مي زند و شيهه مي كشد
مردي كه توي جمجمه اش اسب ميدود




نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۱/۱٢/۱۱
سگ هار


خدا براي سگي هار استخوان مي ريخت
و شعر بود كه در كام استكان مي ريخت

اگر چه اسلحه از دوش ابر مي افتاد
گلوله بود كه از چشم آسمان مي ريخت

شبيه اغلب شيطان پرست ها شده بود
زني كه پيش خدايان خود زبان مي ريخت

هزار سال غزل هاي كودكانه من
به خون خسته هفتاد سالگان مي ريخت

درخت بود كه ما آبياري اش كرديم
و سايه اي كه به ايوان ديگران مي ريخت



نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۱/۱٢/٩
اتوبان

بزرگراه مدرس، غروب، تابستان
و پرسه هاي زني در حوالي اتوبان

زني به هيبت يك اتفاق پست مدرن
_ كلاه، مانتو روشن و گوشي صا ايران _

قدم قدم قدم از پاي ايستگاه گذشت. . .
صداي قرمز ترمز، چراغ ، بعد از آن _

توقف همه اتفاق هاي بزرگ
_ سه تا غريبه و يك زن ، سوار يك پيكان _

اتاق ،
بوي هوسناك شرم ،
يك آباژور،
و پشت پنجره تصوير دو تن عريان

ساه مشق ريمل ، مزه ي گس رژ لب
سه بار خلصه ، سه مويش ، سه مرتبه طغيان

دوباره زد به خيابان، هواي شهر گرفت
و چكه
چكه
هوس مي چكيد از باران

دوباره آمد تا دور تازه اي بزند
تنور لذت و محصول هر شب تهران

كنار سايه تابلو، توقف يك زن
بزرگراه مدرس ، دوباره يك پيكان


نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد امین هراتی - ۱۳۸۱/۱٢/٩
آ مثل كمانگير

بلند شد ، نفسش گُر گرفت ،يعني من ؟ ...
نه ... ممكن است ... خدايا ... نمي شود... اصلاً...

بلند شد و نگاهش به پير زن افتاد
كه چشم بي رمقش مي چكيد بر دامن

... عبور كرد _ به كندي _ رسيد تا ميدان
از اجتماع درختان بي قواره تن

گذشت و راه خودش را گشود تا بن كوه
ميان همهمه مرد هاي مثل زن

ستيغ كوه، خط نور ، پيكر عريان ،
نسيم ، جنبش موي سپيد روي تن

كشيده شد زه و كف كرد مثل اقيانوس
نشست توي خودش مثل كوهي از آهن

پريد و آنطرف رود ها به چله نشست
ميان كتف درختي شبيه اهريمن

پريد تير و در اين گير ودار بيرون ريخت
شكسته هاي تنش از شكاف پيراهن



نظرات ()